آسمان مال من است

عجایب مثلث برمودا!

مثلث برمودا محلی است وهم‌انگیز که در آن صدها هواپیما و کشتی در هوا و دریا ناپدید شده‌اند. بیش از هزار نفر در این منطقه وحشت گم شده‌اند، بدون اینکه حتی یک جسد یا قطعه پاره‌ای از یک هواپیما یا کشتی مفقود شده ، به جا مانده باشد

ادامه مطلب   
نویسنده : دختر بابا ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦



معجزه قرآن، دانشمند آمریکايی رامسلمان کرد

زمانی که اسم جلاله "الله " بلند شد ، پالس های مافوق صوت به الکتریسیته نوری تبدیل و بر روی مانیتورها ظاهر گشت.

معجزه خداوند در قرآن کریم باعث شد که یک دانشمند مشهور آمریکایی به دین اسلام بگرود . 
 
به گزارش پایگاه خبری تقریب به نقل از مجله "المجتمع"، تیمی ازدانشمندان آمریکایی دریافتند که برخی ازگیاهان استوایی فرکانس هایی ما فوق صوت از خود صادرمی کنند که به وسیله دستگاه های پیشرفته علمی ثبت شده است .

دانشمندانی که حدود سه سال به تحقیق و مطالعه این وضعیت حیرت آور پرداختند، دریافتند که این پالس های ما فوق صوت به الکتریسته نوری تبدیل شده و بیش از صد مرتبه در ثانیه تکرار می شوند .

یک تیم آمریکایی این آزمایش را در برابر یک گروه علمی در انگلیس انجام دادند که در بین این گروه، یک دانشمند مسلمان هندی الاصل نیز قرار داشت.

بعد از 5 روز آزمایش، گروه انگلیسی ازاین مسئله بسیار شگفت زده شدند ولی دانشمند مسلمان انگلیسی گفت : ما مسلمانان این مسئله را در 1400سال پیش تفسیر کرده ایم. دانشمندان از این سخن وی بسیار حیرت زده شدند و اصرار کردند که آن را برایشان شرح دهد. دانشمند مسلمان این آیه قران را قرائت کرد:"وهیچ موجودی نیست جز آنکه او را به پاکی می ستاید ولی شما ذکر تسبیحشان را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است ".

زمانی که اسم جلاله "الله " بلند شد ، پالس های مافوق صوت به الکتریسیته نوری تبدیل و بر روی مانیتورها ظاهر گشت.

پروفسور" ولیام براون"، مسئول این تیم تحقیقاتی با این دانشمند مسلمان برای شناخت دین اسلام به گفت و گو پرداخت و دانشمند مسلمان برای وی دین اسلام را تشریح کرده ویک جلد قرآن مجید به همراه تفسیر آن به زبان انگلیسی را به وی اعطاء کرد .

براون شهادتین را گفت و مسلمان شد.


منبع

  
نویسنده : دختر بابا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦



کرم و سيب ...

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟

 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...

من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...

حالا دومين باره که عاشقت شدم

 اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل

تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...

از هر چي سيبه منتنفرم

  
نویسنده : دختر بابا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦



 

اين عکس مي تواند عکس قرن باشد. عکس جنين 21 هفته اي به نام ساموئل الکساندر که در داخل رحم مادر احتياج به عمل جراحي پيدا کرد و اگر از رحم خارج مي شد ممکن نبود زنده بماند. دکتر برنر جراح اين عمل بزرگ بودند و جنين را در داخل رحم مورد جراحي قرار دادند. در حين عمل جراحي جنين دست کوچکش را از شکافي که دکتر ايجاد کرده بود بيرون آورد و انگشت پزشک معالجش را فشرد و عکاس اين صحنه ناباورانه را در تاريخ ثبت کرد. دست پسرک کوچکي که براي حس قدرشناسي از رحم بيرون آمد و انگشت دکتر را به خاطر تشکر، فشرد ( منبع اينترنت ) اگر شما بجاي من بوديد . چه عنواني براي اين مطلب انتخاب ميکرديد

  
نویسنده : دختر بابا ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦



دریا

سلام!من ... از کجا باید شروع کنم؟!... یه دختر دانشجو ام... ۱۸ سالمه و می خوام دنیا رو کشف کنم!ولی خوب تو این که از کجاش باید شروع کنم موندم!یه کمی خول و چلم و زیادی پر حرف!!ولی اگه کسی رو دوس داشته باشم واسش جون می دم!

 این خوب فعلا واسه شروع!

من و روحم به دریای بزرگی رفتیم تا شنایی بکنیم ... چون به ساحل رسیدیم در پی جای پنهان و خلوتی می گشتیم .هنگام گشتن مردی را دیدیم که روی سنگی خاکستری نشسته بود و ذره ذره نمک از کیسه ای در می اورد و در دریا می ریخت.
روحم گفت:این شخس بد بین است.بیا از اینجا برویم. اینجا نمی توان شنا کرد.
همچنان رفتیم تا به ابگیری رسیدیم ... انجا مردی را دیدیم که روی سنگ سفیدی ایستاده بود و از صندوقچه ی گوهر نشانی که داشت قند بر می داشت و در دریا می انداخت.
روحم گفت:این هم خوشبین است ... او هم نباید تن برهنه ی ما را ببیند.
همچنان پیش رفتیم و در شاحل مردی را دیدیم که ماهی های مرده را برمی داشت و با مهربانی باز در اب می گذاشت...روحم گفت:پیش این مرد هم نمی توانیم شنا کنیم.اونیکوکار مهربان است.
از او هم گذشتیم
رسیدیم به جایی که مردی در ساحل نقش سایه ی خودش را بر روی ریگ می کشید ... موج های بزرگ می امدند و نقش را می شستند ... ولی مرد باز هم ان نقش را می کشید. روحم گفت: این هم عارف است بیا برویم.
هم چنان رفتیم...تا در خلیجک ارامی مردی را دیدیم که کف دریا را با مشت بر می داشت و در یک کاسه ی سنگی می ریخت. روحم گفت:این ارمان پرست است مسلما او نباید ما را برهنه ببیند.
هم چنان می رفتیم.ناگاه صدای فریادی شنیدیم که:این دریاست ... دریای ژرف ... این دریای پهناور و بزرگ است.چون به این صدا رسیدیم دیدیم مردی است که پشتش را به دریا کرده است و یک گوش ماهی به گوشش گذاشته و به نجوای درون ان گوش می دهد
روحم گفت: بیا یرویم ... این واقع بینی است که به طور کلی ان را نمی شناسد ... پشت میکند و خود را با یک پاره مشغول می دارد.
پس هم چنان پیش رفتیم. در علف زاری میان صخره ها مردی سرش را زیر ماسه ها فرو برده بود. به روحم گفتم:می توانیم این جا شنا کنیم چون او ما را نمی بیند ... روحم گفت:نه این از همه خطرناک تر است .. این خشکه مقدس است!
انگاه اندوه عمیقی چهره و صدای روحم را فرا گرفت.
گفت بیا از این جا یرویم.چون جای خلوت و پنهانی نیست که ما شنایی بکنیم .. من دوست نمی دارم که باد گیسوی زرین مرا پریشان کند یا سینه ی سفید مرا در این هوا برهنه کند یا بگذارد که نور برهنگی مقدس مرا اشکار کند. انگاه از کنار ان دریا رفتیم تا دریای بزرگ تری را پیدا کنیم ...

  
نویسنده : دختر بابا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦