دریا - آسمان مال من است

دریا

سلام!من ... از کجا باید شروع کنم؟!... یه دختر دانشجو ام... ۱۸ سالمه و می خوام دنیا رو کشف کنم!ولی خوب تو این که از کجاش باید شروع کنم موندم!یه کمی خول و چلم و زیادی پر حرف!!ولی اگه کسی رو دوس داشته باشم واسش جون می دم!

 این خوب فعلا واسه شروع!

من و روحم به دریای بزرگی رفتیم تا شنایی بکنیم ... چون به ساحل رسیدیم در پی جای پنهان و خلوتی می گشتیم .هنگام گشتن مردی را دیدیم که روی سنگی خاکستری نشسته بود و ذره ذره نمک از کیسه ای در می اورد و در دریا می ریخت.
روحم گفت:این شخس بد بین است.بیا از اینجا برویم. اینجا نمی توان شنا کرد.
همچنان رفتیم تا به ابگیری رسیدیم ... انجا مردی را دیدیم که روی سنگ سفیدی ایستاده بود و از صندوقچه ی گوهر نشانی که داشت قند بر می داشت و در دریا می انداخت.
روحم گفت:این هم خوشبین است ... او هم نباید تن برهنه ی ما را ببیند.
همچنان پیش رفتیم و در شاحل مردی را دیدیم که ماهی های مرده را برمی داشت و با مهربانی باز در اب می گذاشت...روحم گفت:پیش این مرد هم نمی توانیم شنا کنیم.اونیکوکار مهربان است.
از او هم گذشتیم
رسیدیم به جایی که مردی در ساحل نقش سایه ی خودش را بر روی ریگ می کشید ... موج های بزرگ می امدند و نقش را می شستند ... ولی مرد باز هم ان نقش را می کشید. روحم گفت: این هم عارف است بیا برویم.
هم چنان رفتیم...تا در خلیجک ارامی مردی را دیدیم که کف دریا را با مشت بر می داشت و در یک کاسه ی سنگی می ریخت. روحم گفت:این ارمان پرست است مسلما او نباید ما را برهنه ببیند.
هم چنان می رفتیم.ناگاه صدای فریادی شنیدیم که:این دریاست ... دریای ژرف ... این دریای پهناور و بزرگ است.چون به این صدا رسیدیم دیدیم مردی است که پشتش را به دریا کرده است و یک گوش ماهی به گوشش گذاشته و به نجوای درون ان گوش می دهد
روحم گفت: بیا یرویم ... این واقع بینی است که به طور کلی ان را نمی شناسد ... پشت میکند و خود را با یک پاره مشغول می دارد.
پس هم چنان پیش رفتیم. در علف زاری میان صخره ها مردی سرش را زیر ماسه ها فرو برده بود. به روحم گفتم:می توانیم این جا شنا کنیم چون او ما را نمی بیند ... روحم گفت:نه این از همه خطرناک تر است .. این خشکه مقدس است!
انگاه اندوه عمیقی چهره و صدای روحم را فرا گرفت.
گفت بیا از این جا یرویم.چون جای خلوت و پنهانی نیست که ما شنایی بکنیم .. من دوست نمی دارم که باد گیسوی زرین مرا پریشان کند یا سینه ی سفید مرا در این هوا برهنه کند یا بگذارد که نور برهنگی مقدس مرا اشکار کند. انگاه از کنار ان دریا رفتیم تا دریای بزرگ تری را پیدا کنیم ...

  
نویسنده : دختر بابا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦